چرا برخی الگوهای رنجآور در زندگی ما دوباره و دوباره تکرار میشوند؟
دکتر محسن نظری، رواندرمانگر بالینی
خیلی از مراجعانی که در طول سالهای کار بالینیام دیدهام، با یک جمله مشترک شروع میکنند: «انگار سرنوشت و بخت من همینه.» رابطهای تمام میشود، رابطه بعدی شروع میشود، و بعد از مدتی همان دلخوریها، همان بیتوجهیها، همان احساس طردشدگی دوباره سر بر میآورد. یا در محیط کار، فرد بارها خودش را در موقعیتهایی میبیند که در آنها نادیده گرفته میشود، انگار که ناخواسته دنبال همان تجربهی آشنا میگردد.
در روانشناسی به این الگوهای پایدار و تکرارشونده «طرحواره» میگوییم؛ اصطلاحی که جفری یانگ، بنیانگذار طرحوارهدرمانی، آن را برای توصیف باورها و احساسات ریشهداری به کار برد که از دوران کودکی شکل میگیرند و بعدها بیآنکه خودمان متوجه باشیم، رنگ و بوی روابط و تصمیمهای بزرگسالیمان را تعیین میکنند.
سؤالی که همیشه در جلسات درمان با آن روبهرو میشوم این است: چطور ممکن است آدمی که از یک الگو رنج میبرد، خودش دوباره آن را بسازد؟ جواب این سؤال، دستکم بخش زیادیاش، در جایی نهفته است که خودمان مستقیماً به آن دسترسی نداریم؛ در ناخودآگاه.
از نگاه روانپویشی، بسیاری از این تکرارها ریشه در نیازهایی دارند که یک روز، در کودکی، جایی برآورده نشدهاند. نیاز به دیده شدن، نیاز به تایید، نیاز به احساس امنیت در کنار کسی که قرار بود مراقبمان باشد. وقتی این نیازها بیپاسخ میمانند، ذهن آنها را کنار نمیگذارد؛ بهنوعی نگهشان میدارد.
فروید برای این پدیده اسم گذاشت: «اجبار به تکرار». به بیان ساده، بخشی از ذهن ما مدام تلاش میکند موقعیتهای ناتمام گذشته را دوباره بسازد، به این امید که این بار نتیجه فرق کند. کسی که در کودکی طرد شده، خیلی وقتها ناخواسته کنار آدمهایی قرار میگیرد که همان بیتوجهی قدیمی را تکرار میکنند؛ نه چون طرد شدن را دوست دارد، بلکه چون بخشی از او هنوز امیدوار است این بار داستان جور دیگری تمام شود.
چرا باید اول شناخت، بعد تغییر داد.
یکی از یافتههای ثابتشده در پژوهشهای مربوط به فرآیندهای ذهنی این است که بخش زیادی از تصمیمها و واکنشهای ما پیش از آنکه به آگاهی برسند، شکل میگیرند. یعنی تا وقتی یک نیاز یا خواسته در تاریکیِ ناهشیار باقی بماند، عملاً کاری نمیشود برایش کرد. این نکتهای است که تقریباً در همهی رویکردهای درمانی مشترک است، چه روانکاوی کلاسیک باشد چه طرحوارهدرمانی چه درمانهای مبتنی بر پذیرش: تا چیزی دیده نشود، تغییر نمیکند.
در عمل، این شناسایی معمولاً یک مسیر مشخص دارد. اول باید موقعیتهایی را پیدا کرد که واکنشمان نسبت به آنها انگار خیلی بزرگتر از خود ماجراست؛ همانجایی که یک اتفاق کوچک، ناگهان بغض یا خشمی سنگین بالا میآورد. بعد باید این واکنش را به گذشته وصل کرد، ببینیم اولین بار کِی و کجا همین حس را تجربه کردهایم. قدم بعدی این است که آن نیاز پنهان را بالاخره اسم ببریم؛ بگوییم دقیقاً دنبال چه چیزی بودهایم. و در نهایت، یاد بگیریم گذشته را از حال جدا کنیم؛ اینکه موقعیت امروز، واقعاً همان تهدید قدیمی نیست، حتی اگر همان حس را زنده کند.
از شناخت تا مهار؛ قدم بعدی
شناختن یک الگو کافی نیست. قدم بعدی این است که میان آن تکانهی ناخودآگاه و رفتاری که از آن سر میزند، یک فاصلهی کوچک بسازیم. اینجاست که تکنیکهای شناختی-رفتاری کنار بینش روانپویشی مینشینند و مکمل هم میشوند.
تمرین ذهنآگاهی یکی از راههایی است که کمک میکند بدون واکنش فوری، فقط افکار و تکانهها را ببینیم؛ همین دیدن، خودش فاصله میسازد. کنار آن، بازسازی شناختی به این کمک میکند باورهای ریشهایای را که طرحواره را زنده نگه میدارند به چالش بکشیم؛ باورهایی مثل «من لایق دوست داشته شدن نیستم». در طرحوارهدرمانی هم مفهومی هست به اسم «حالتها»؛ فرد یاد میگیرد لحظهای که «کودک آسیبدیده»اش فعال میشود یا وارد یک واکنش دفاعی ناسالم میشود را بشناسد و بجای تسلیم شدن، آگاهانه پاسخ دهد. و شاید مهمتر از همه، تجربهی اصلاحی هیجانی است؛ یعنی فراهم کردن موقعیتی، معمولاً در رابطهی درمانی، که در آن همان نیاز قدیمی این بار به شکل سالمی پاسخ داده شود. وقتی این اتفاق بیفتد، ذهن دیگر انگیزهای برای تکرار الگوی کهنه پیدا نمیکند.
پیشگیری از تکرار طرحوارهها
پیشگیری از تکرار طرحوارهها را میشود در دو گام خلاصه کرد: اول، پیدا کردن و اسم بردن آن خواستهی ناخودآگاهی که پشت الگوی تکرارشونده پنهان شده؛ دوم، ساختن مهارتهایی که بگذارند فکر و رفتار را همانجا، پیش از تکرار، مهار کنیم. این مسیر معمولاً بهتنهایی طی نمیشود، برای اینکه خودِ ماهیت ناهشیار بودن این فرآیندها، دیدنشان را از درون سخت میکند. در کار درمانی ساختاریافته – چه طرحوارهدرمانی باشد چه رواندرمانی پویشی – است که فرد فرصت پیدا میکند این الگوها را نه فقط بشناسد، بلکه کمکم جایگزین سالمتری برایشان بسازد.
اگر شما هم دچار داستان تکراری در زندگیتان شده اید..
به صفحهای خالی از کتاب زندگیتان خیره شدهاید و حس میکنید هر بار قلم به دست میگیرید، همان خطهای تکراری روی کاغذ میافتند؟
رابطهای که همیشه با دلشکستگی تمام میشود، شغلی که هر چند وقت یک بار به بنبست میرسد، یا حس بیارزشی که انگار فصل مشترک تمام روزهایتان است… این داستان تکراری، خستگیاش را به جان شما انداخته، اما راه فراری از آن نمییابید.
راز این تکرار، در ناخودآگاه شماست؛ جایی که الگوهای کهنالگویی، سرنوشتتان را مینویسند.
در کلینیک روانشناسی هنر حال خوب، ما باور داریم که برای تغییر داستان، نباید قلم را از دست داد؛ باید راوی آن را عوض کرد. دکتر محسن نظری، با بهرهگیری از رویکردهای نوین روانکاوی و هنردرمانی، به شما کمک میکند تا:
-
نقاط کور داستان زندگیتان را پیدا کنید.
-
قهرمان جدیدی در روایت خود خلق کنید.
-
از چرخههای معیوب خارج شده و به فصل تازهای که سزاوارش هستید، قدم بگذارید.
اینجا، دیگر حرف از سرزنش نیست؛ اینجا درمانگاه بازنویسی سرنوشت است.
💡 همین حالا با ما تماس بگیرید و اولین خط از داستان جدیدتان را بنویسید.
دکتر محسن نظری در کنار شماست تا پایانبندی این فیلم تکراری را به یک شروع دوباره و شیرین تبدیل کند.